از بس پشت ميز نشستهام کتفهام درد گرفته.
چايي ميخورم و به هيچ چيز فکر ميکنم.
مشخصا به هيچ چيز.
فکرم يک صفحه طوسي رنگ است که صداي "فـفـفـ ..." ميدهد؛ صداي تلويزيون نصفهشبها وقتي برنامههايش تمام شده.
زندگي به شدت هيجان انگيز است هاني؛ درست ميگفتند.
0 Comment:
ارسال يک نظر