هميشه خدا يک ماسماسکي داشتم براي حواس پرتي از اصل زندگي، براي اينکه نبينم يا زياد نبينم، به خيال خودم جاخالي دادن بوده از بعضي فشارهاي درسي و روحي و رواني. بعد اين ماسماسک مادر مرده هم هميشه رو اعصاب ديگران بوده. مثلا مدرسهاي بودم و وسط درس خواندن شب امتحان يکهو بلند ميشدم ميرفتم پاي کامپيوتر موزيک ميگذاشتم. يا با دفتر و کتاب پهن وسط خانه، بلند ميشدم ميرفتم يک کتاب داستاني چيزي برميداشتم و از وسطش مشغول خواندن ميشدم. يعني ماسماسکه صرفنظر از اين که چه باشد، فقط به منظور پرت کردن حواسم بود. يک جور مبارزه دروني با استرس ناشي از درس و امتحان و يکجور فضاي ذهني موازي براي فرار از دغدغههاي زندگي. بعدها گودر و دنياي مجازي شد پاي ثابت ماسماسکيدگي*.
اما فرار براي هميشه ناممکن است. من عوض شدم. همه عوض شديم. بزرگ شديم. بزرگسال شديم. حواسمان جمع شده. دست برداشتيم از ماجراجويي و حواس پرتي، يا لااقل من و اصناف و اکناف و متعلقاتم زديم پارکينگ. ماجراهامان تمام شده. رفته توي حالت استيبل، نشستهايم اينهايي که زاييدهايم بزرگ کنيم. دنيا را براي بقيه گذاشتيم که بروند بجورندش. نه من که مرادم از من، نسل من است.
در يک دوره دوردستي از زندگي مجازي، يک آيدي بدبخت فرزاد نامي بود که نميدانم کي و چگونه از من متنفر شده بود که کارش شده بود آزار دادن من و هر کسي که به نوعي با من ارتباط داشت. از هک آيدي و وبلاگ بگير تا خودش را جا زدن جاي من و نوشتن و اينها. اين اواخر يک نفر در ريدر براي پستهايم لايک ميزد با آيدي "فرزاد اينجاست" يک جورايي مرا ياد همان جانور ميانداخت. آيدي اش انگار ميخواست تاکيدي باشد بر حضور آدمهايي که يک روزگاري نميگذاشتند آب خوش مجازي از گلويت پايين برود و اشارهاي کند به آرامش نه چندان مطمئن اکنون. که يعني هست. که يعني فرزادها هميشه هستند.
اما دنيا گرد است، ميچرخد. آدمها بزرگ ميشوند. پير ميشوند. آرام ميشوند. سمت و سو ميگيرند. (به لريپيج اشاره نميکنم که همهمان را برگرداند سرخانه زندگيمان. به بسته شدن گودر هم اشاره نميکنم حتي. مقصودم خودمان است. اينکه فيالمثل پاتوقمان را که ميبندند بلند ميشويم ميرويم پي کارمان. که اگر همين بلا چهار پنج سال پيش سرمان ميآمد به چشن بهم زدني گودري ديگر/پاتوقي ديگر ميساختيم.) حالا مهماني که تمام ميشود، سفر که تمام ميشود، ماجرا که تمام ميشود (دقيقا بر تکرار "تمام ميشود" تاکيد دارم) بلند ميشويم جل و پلاسمان را جمع ميکنيم و ميگوييم "خوش گذشت" و ديگر حتي به آرزوي تکرار خوشي که گذشت هم فکر نميکنيم. و اينچنين است. اينچنين شديم. اشارهام به "گذر" است؛ "گذر کردن". حتي آدمهاي مزاحمهاي يک روزگاري هم ميشوند همسر و پدر و نانبيار خانه و خانواده حالا، ديگر حتي يادشان نميآيد چه آتشي سوزاندهاند يک روزگاري، فکر و ذکرشان ميشود جمع و جور کردن وصلهپينههاي زندگي. گذر ميکنند. گذر کردهاند. (و اگر نکردهاند بهتر است بکنند). حتي فرزاد هم ديگر اينجا نيست.
1 Comment:
من نیستم اون فرزادی که اذیتت می کرده :)
ارسال يک نظر