شايد حق با شما باشد، وسط اين همه کار و با اين هواي سرد چه وقت گفتن از عاشقي است، اما خب من با همين قوانين مندرآوردي خودم اعتقاد دارم يک چيزهايي را بايد گفت، بايد ثبت کرد، براي مواقعي که حافظه بدني يا حسي ياري نميکند، براي مواقعي که حس لامسهات هم ديگر درست و درمان کار نميکند، مثل استارت زدن يک اتومبيل انژکتري نو در هواي سرد، يکهو روشنت ميکند.
ميخواهم بنويسم اين روزها آنچنان عشق بزرگي در من هست که من خودخواه را نيمهشب بيدار ميکند که رويش را بکشم، يعني دقيقا بيدارم ميکند، بدون هيچ ساعتي. آنچنان عشقي که ساعتها سرپا نگهم ميدارد بيخستگي.
البته از چرتزدنهاي گاه و بيگاهم در هر گوشهاي که گير بياورم چيزي نميگويم، خب يک مرض ذاتياست احتمالا که اگر بيش از 5 دقيقه در جايي ساکن شوم بخواب بروم. ولي نبايد به خستگي ربطش داد. اساسا کلمهاش در لغتنامهام ثبت نشده. تمام.
0 Comment:
ارسال يک نظر