2011/12/21

دلهره

هر بار که اينطور دلهره‌ي "شب امتحان طور" دارم، بايد بعد از ظهري را به يک مسيري بلندي از بين کوچه پس کوچه‌هاي شهر، به پياده‌روي اختصاص دهم. حرف نزنم. فکر نکنم. يا نه فکر کنم اما فکرهاي پراکنده‌ي بي‌هدف. خسته که شدم و به مرز جان کندن که رسيدم، هن هن کنان وارد بقالي شوم و آب معدني بخرم و بنشينم روي سکوي پارکي همان حول و حوش و آب بخورم و مردم را نگاه کنم. آن هم چه نگاهي؛ خسته، گود رفته، کم سو، با وجودي که در همان لحظه حضور دارد. اينطور است که در لحظه در بدنم وجود پيدا مي‌کنم و دلهره کم‌کم مي‌رود جايش را بدهد به يک آرامش خنک بي‌طعمي که آدم را ياد مستي بعد از خواب يک بعد از ظهر تابستان در کودکي مي‌اندازد؛ آن موقع که آفتاب قرمز شده و نور يواش آبي سايه‌طوري روي پتو و کف اتاق افتاده و کسي صدايت نمي‌زند، از دور صداي حرف زدن آدم بزرگ‌ها مي‌آيد، عرق خنکي روي سر و صورتت نشسته و تکان نمي‌خوري، جانش را نداري، هنوز مست خواب شيرين بعد از ظهر کودکي هستي.

 

اما اينکه بطري آب را که سر کشيدم از لبه پارک بلند شوم و تاکسي بگيرم و بروم خانه، انتهاي داستان "رفع دلهره" است، که براي در برزخ نماندن مخاطب گفتنش لازم است.