2012/01/11

ميز کارم؛ زندگي اين روزهاي يک گودري لب ورچيده و به کنج عزلت خزيده

ميز کارم شلوغ پلوغ و پر کاغذِ. يه گوشه ميزم هميشه يه ليوان چاي نيمه تموم هست، که نيمه تموميش واسه خاطر يخ کردگيشه. معمولاً از 20 تا ليوان چايي که واسه خودم ميريزم 2 تا شم نمي‌رسم سر سلامت بخورم. يا وسط کارمم و مي‌مونه و يخ مي‌کنه، يا تا ميذارم لب دهنم بوي هفت جوش و موندگيش تا ته مغزم مي‌ره و مغزه مي‌گه گور باباي عشق چاي. چاي هفت جوي که خوردن نداره.

حسرت داشتن يه سرايدار رو دارم که ساعت به ساعت برام چايي بذاره رو ميز. گاهي هم کنارش نباتي، خرمايي، نخود کشمشي، شکلات تلخي چيزي بذاره برام بياره.